ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

قصه ی 2 مامانی...

1390/2/13 12:21
نویسنده : ندا
241 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل مامانی ، اینم قصه ی دیگه که مامانی می خواد برات تعریف کنه.

شـــــــــــــــــوق

می تونست خیسی علفهای زیر پاهاش و حس کنه. چه حس لذت بخشی بود. دستهاش و باز کرده بود، با پاهای برهنه ، دست در دست باد به سوی ناکجایی ، به روی علفهای خیس گویی پرواز می کرد. خیلی حس خوشایندی بود. نسیم خنکی به صورتش می زد و از اینکه الان تنها بود حس بهتری داشت. به پشت سرش نگاهی انداخت. اون بالا ، روی تپه، یعنی از جاییکه کفشهاشو به اطراف پرت کرده بود و دویدن و شروع کرده بود ، یک صندلی سیاه چرخدار بود.  آورده بودش که در این شوق و خوشی ، فراموش نکنه که تا مدتی قبل نمی تونست اینطور پرواز کنه . همیشه شاهد دویدن دوستانش بود، ولی در آن زمان هم ناامید نبود و می دونست که ،خودش  گرفته ، خودش هم می ده ... و حال ... بهترین حس رو تجربه می کرد...

مامان جون. دوست دارم خودت از قصه هایی که مامان برات می گه درس بگیری . ولی می خوام بگم که همیشه امید به خدا داشته باش و هیچ وقت رحمت اون و فراموش نکن . از طرفی وقتی به نعمتی رسیدی یادت نره که روزی آرزوی رسیدن به اون نعمت و داشتی و الان باید شاکر باشی.

الهی مامان قربونت بره...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

م.ر.ی.م خاله
13 اردیبهشت 90 16:08
سلام ندا باجی می گم اگه اینجوری پیش بری بچه ات بالاخره یه ویکتور هوگویی ، آندره ژیدی ، آگاتا کیریستی و ... از آب در میاد من که فکر میکنم ابوالفضل کوچولو یه نویسنده ی خیلی بزرگ و مشهور می شه با داشتن این مامان البته تمامی داستان هاش رو تو می نویسی و به نام اون میرههههههه
م. ن. ا خاله
13 اردیبهشت 90 18:16
سلام ندا کدخدا واقعاً کدخدا هستی با این نصیحت هایی که به ابوالفضل کوچولو میکنی مطمئناً ابوالفضل کوچولوی ما به زودی زود مردی خواهد شد ایشاالله